عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
148
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
و خاصان را گفت : ما حقّ مردانگى را بجاى آوردهايم ولى حقّ عبوديّت همچنان بر ذمّهء ماست پس روى بدرگاه خداوند آوريم كه اين بدبختى خاتمه پذيرد ! و آنگاه جمعا به نماز و دعا مشغول شدند تا رحمت الهى نازل و نكبت بر طرف گرديد آفتاب بقدرت خود بازگشت و سرما رو بتخفيف نهاد و برف بمقادير بسيار ذوب گرديد . سپاهيان لباسهاى خود را خشك كرده بمداواى جراحات حاصله از سرما پرداختند و خدايرا از بذل مرحمت پس از ارائهء قدرت شكر كردند . داستان اسفنديار در مسير هفتمين خان در دو فرسنگى روئيندژ و بدبختىاى كه عاقبت بگرگسار وارد آمد اسفنديار ، گرگسار را طلبيده در باب هفتمين منزل از او سئوالات كرد گرگسار گفت : اين منزل تا روئيندژ دو فرسنگ فاصله دارد ولى راهى كه بايد پيمود بيابانى است كه از شدائد و مصائب آن گزيرى نيست به نحوى كه حتّى براى يك ميش علوفه در آن يافت نشود و آنقدر آب ندارد كه حتّى مرغى منقار خود را بدان مرطوب سازد و حرارتش به همان درجه شديد و مرگبار است كه برودت در اين منزل احساس كردهاى . اسفنديار امر داد كه قسمت عمدهء محمولات را در اين منزل جا گذاشته بجاى آنها آب و آذوقه بر شتران حمل كنند و بلا توقّف روز و شب با عساكر و خواص خويش طىّ طريق مينمود كه نصف شب صداى پرندهء آبىاى بگوشش رسيد « 1 » فورا گرگسار را طلبيده گفت : مگر تو به من نگفته بودى كه آب در اين صحرا وجود ندارد ؟ گرگسار گفت بلى . اسفنديار گفت : پس اين صداى مرغ آبى چه معنى دارد ؟ گرگسار جواب داد اينجا چشمهء تلخى است كه آب آن را نميشود نوشيد شايد
--> ( 1 ) از شاهنامه : چو بگذشت از تيره شب يك زمان * خروش كلنگ آمد از آسمان برآشفت از آوازش اسفنديار * پيامى فرستاد زى گرگسار كه گفتى بدين منزلت آب نيست * همه جاى آرامش و خواب نيست كنون ز آسمان خاست بانگ كلنك * دل ما چرا كردى از آب تنگ